تبليغاتX
هوادار تراكتورسازي تبريز



آزربايجان سئوگيسي Azərbaycan sevgisi
35milyon Azerbaycan(IRAN) turklerinin sevgisi
داغ کن - کلوب دات کام

 دقت! .... دقت!

 

اهانت بزرگ دیگری از روزنامه ایران به ملت تورک آذربایجان

ایران بجای اظهار ندامت، مبادرت به امحاء آثار جنایت فرهنگی خود کرد

 

 بابک خلخالی

 

امروز شنبه، برابر با 30 اردیبهشت ماه، کسانی که مایل به آگاهی از متن و کاریکاتور نفرت انگیز روزنامه ایران بودند موفق به یافتن مطلب « سهيل تقديم مى كند: چه كنيم كه سوسكها سوسكمان نكنند؟»  در آرشیو روزنامه ایران ِ جمعه، مورخه 22/2/85 (12 ماه مه) در صفحه اول کودک و نوجوان نشدند، چرا که روزنامه اقدام به حذف صفحه به شدت اهانت آمیز آن روز کرده است.

مسئولین این روزنامه که منصب فرمایشی خود را بالاتر از شان بسیار عظیم  35 میلیون تورک آذربایجان می دانند قبلا اعلام کرده بودند که دیگر به هیچ وجه عذرخواهی نخواهند کرد.

حتی روابط عمومی روزنامه ایران از امروز در جواب کسانی که با این روزنامه تماس گرفته اند  چاپ چنین مطلب و کاریکاتور موهنی را کاملا انکار می کنند و در جواب می گویند که این حرفها شایعه اوباش است.

لازم به ذکر است که این روزنامه تاکنون حتی از درج یک تماس تلفنی شهروندان معترض در خصوص موضوع یاد شده در ستون ارتباطات مردمی اش، خودداری کرده است.

این درحالی است که تاکنون دهها هزار نفر در دانشگاهها و خیابانهای سراسر آذربایجان به اقدام متعفن این روزنامه اعتراضات جدی کرده اند.

حذف این صفحه به شدت موهن و جایگزینی جاعلانه صفحه ای دیگر با مطلبی تحت عنوان « سوسکهای الهام بخش» قطعا به معنای مجرمیت کسانی است که بدترین اهانت تاریخ مطبوعات را همزمان با صدمین سالگرد انقلاب مشروطیت و مقارن با جشن 13 ماه مه (جشن رسمیت زبان تورکی در جهان تورک به فرمان قارامان اوغلو) مرتکب شده اند.

اما بی شک ننگ با رنگ پاک نمی شود!

اما مطلب و کاریکاتور صفحه مذکور اگرچه اهانتی بسیار سیاه و متعفن به ملت تورک آذربایجان بود اما تنها محدود به آنها نمی شود.

تذکر مهم: در مطلب « سهيل تقديم مى كند: چه كنيم كه سوسكها سوسكمان نكنند؟» به حامعه اطباء در روش چهارم، دانش آموزان و آموزگاران  و همچنین مربیان علوم تربیتی در روش پنجم، جامعه ورزش کشتی در روش ششم، سربازان و نظام وظیفه در روش هشتم، نیز به شدت  توهین شده است.

 امیداواریم که انان نیز فارغ از هر گونه پایگاه قومی و دینی به این اهانتهای بی شرمانه اعتراض کنند.

اکنون هر چهار اهانت مشمئز کننده روزنامه ایران جهت آگاهی عموم ملت عرضه می شود:

 

اولین اهانت:

 

سهيل تقديم مى كند:

چه كنيم كه سوسك ها
سوسكمان نكنند؟

 

ماه خرداد كم كم نزديك مى شه و فصل امتحانات داره از راه مى رسه. اين هيچ ربطى به مطلب امروزمون نداشت و فقط گفتم تا يه كم حالتون گرفته شه. يكى از چيزهايى كه با خرداد مى آد، گرماى هواست و يكى از چيزهايى هم كه با گرما مى آد، سوسكه. چند سالى مى شه كه ورژن هاى جديد سوسك و پشه به بازار اومدن كه چهار فصل هستن و سرما و گرما حاليشون نيست. اما به هر حال گرماى هوا باعث مى شه ورژن هاى قديمى هم بيان به ميدون و اون وقته كه سارا از توالت بپره بيرون و جيغ بزنه: «ماماااان... سوكس! سوكس!» سارا به سوسك مى گه سوكس! خدايى مخ اين بچه ُقلفه، حرف زدن هم بَلَت نيست!

البته سوسك ترسيدن نداره، اما مشكل اينه كه خيلى پرروئه و آدم نمى دونه چى كارش كنه. هر كس ديگه اى روشو واسه ما زياد كنه سه سوته سوسكش مى كنيم، اما سوسك رو كه نمى شه سوسكيد. چون خودش سوسك هست. اينجاست كه لازم مى شه چند تا فن يادتون بدم تا جلوى سوسك ها سوسك نشيد!
روش اول: گفتمان

 


بعضى ها معتقدن كه آدم نبايد از همون اول بره سراغ خشونت ورزى، چون كه حيفه، مزه اش مى ره. پس اول بايد سعى كنيم خيلى متمدنانه بشينيم سر يه ميز و با سوسك ها گفت وگو كنيم. اما مشكل اينجاست كه سوسك، زبون آدم حاليش نمى شه. دستور زبان سوسكى هم آنقدر سخته (هنوز هيچ كى درست نفهميده كدوم فعل هاشون ing مى گيره) كه هشتاد درصد خود سوسك هام بلد نيستن و ترجيح مى دن به زبون هاى ديگه حرف بزنن. وقتى سوسكا زبون خودشونو نمى فهمن، شما چه جورى مى خواين بفهمين؟! واسه همين مذاكره به بن بست مى رسه و روش هاى شيرين خشونت آميز لازم مى شه!
روش دوم: قطع منابع غذايى
قبل از اينكه دست به دمپايى شين و خين و خين ريزى راه بندازين بد نيست از روش هاى اساسى ترى مثل قطع منابع غذايى استفاده كنين. مى دونين كه سوسك ها بيشتر توى چاهك توالت زندگى مى كنن و غذاى اصلى شون... آره ديگه، همونه! پس براى اينكه دستشون به غذا نرسه بايد يه مدت، توليدات خوراكى اونا رو تعطيل كنين. يعنى طرف توالت نرين. دو ماه كه به جاش توى باغچه و پاى درخت ها كارتونو كردين، هم غذاى سوسكا ته مى كشه و از گشنگى منقرض مى شن، هم گل ها بهتر رشد مى كنند و باغچه تون سرسبز مى شه!
روش سوم: حيوانات شكارچى
همون جور كه گفتم، سوسك توليدات ما رو مى خوره، خيلى از موجودات _ مثل مرغ _ سوسك رو مى خورن بعد ما هم اون موجودات رو مى خوريم و از اين طريق توليداتمون رو دوباره به مصرف مى رسونيم. به اين قضيه مى گن: چرخه غذايى. يكى از راه هاى مبارزه با سوسك، استفاده از موجوداتيه كه توى اين چرخه از سوسك تغذيه مى كنن؛ كلاغ، مارمولك، قورباغه و منصور از سوسك خورهاى معروف هستن (آخه يه بار يواشكى لاى ساندويچ منصور سوسك گذاشتيم، اونم نفهميد و تا تهش خورد!)
مى تونين يكى از اين حيوانات شكارچى رو نزديك محل زندگى سوسك ها نگه دارين تا نسلشون رو منقرض كنه، مثلاً قورباغه ول كنين توى توالت. البته بايد شرايطى فراهم كنين كه قورباغه احساس آسايش و رفاه كنه و همون جا بمونه: حمام، جكوزى، مبل هاى راحتى، تلويزيون و دى.وى.دى پلير، يخچال و فريزر، خلاصه همه چى. اما يادتون باشه توى يخچالش فقط آبليمو و سس و خردل بذارين، چون اگر قورباغه يه يخچال پر از مرغ و ماهى داشته باشه، ديوونه است بره سوسك شكار كنه؟!
بعد از دو ماه، نسل سوسك هاتون منقرض مى شه، فقط مسأله اينه كه به جاش يه اتاق پر از بچه قورباغه دارين (توالت خونه رو كه نمى شه دست قورباغه مجرد سپرد، خوبيت نداره!) نظر منو بخواين مى گم منصور رو بذارين توى توالت، خرجش هم كمتره!

 


روش چهارم: دمپايى
مى گن يه روز سوسكه مى ره پيش روانشناس و مى گه: «دكتر، من شب ها خواب بد مى بينم.» دكتر مى گه: «چه خوابى؟» سوسكه جواب مى ده: «يه كمد پر از دمپايى
دمپايى قديمى ترين سلاح بشر مقابل سوسك هاست. اينطور كه تحقيقات باستان شناس ها نشون مى ده، انسان هاى اوليه يك ميليون سال قبل، دمپايى رو براى كشتن سوسك اختراع كرده بودن و چند قرن بعد تازه فهميدن كه مى شه پوشيدش.
وقتى سوسكى دمپايى مى خوره تو سرش، چپه مى شه و لنگ هاش مى ره هوا و بى حركت مى مونه. اما گول نخورين، نود درصد مواقع، خالى بنديه و طرف داره فيلم مى آد. فهميدن اين قضيه آسونه: يه پر مرغ بردارين و شكم سوسكه رو قلقلك بدين. سوسك ها خيلى قلقلكى ان، طاقت ندارن و غش غش مى خندن. اون وقت محكم بزنين تو سرش تا ريقش دربياد.
 
روش پنجم: حشره كش
دو جور حشره كش داريم: خوراكى و غيرخوراكى. سوسك كش هاى غيرخوراكى يا اسپرى هستن كه خيلى سريع عمل مى كنن و آدم درجا خفه مى شه يا محلول كه بايد ريخت توى راه فاضلاب. به نظر من بايد توى مدارس به بچه ها آموزش بدن كه عوض چيپس و پفك و خوراكى هاى غيرمفيد، محلول سوسك كش بخورن تا قوى و بزرگ بشن. آخه از وقتى ما توى دستشويى محلول ريختيم، سوسكامون اين هوا قد كشيدن و حسابى _ دستم به چوب _ رو اومدن!
سوسك كش خوراكى يه جور خميره كه بوى كف پاى خسرو رو مى ده و بايد با دست به صورت قنبولى هاى ريز ريز گيگيلى اش كنى تا اندازه دهن سوسك ها بشه، وگرنه ممكنه خداى نكرده يه وقت لقمه تو گلوشون گير كنه و خفه شن.
وقتى لقمه ها حاضر شد، يه چيز كوچيك باقى مى مونه، اون هم اينكه سوسك ها رو راضى كنين قنبولى ها رو بخورن. دانشمندان علوم تربيت سوسكى معتقدن كه براى غذا دادن به سوسك نبايد از خشونت استفاده كرد و تشويق بهترين راهه. يعنى خودتون دو سه تا لقمه اش رو بخورين تا سوسكه تشويق شه،اما اگه با مزه كف پاى خسرو خيلى حال نمى كنين، بى خيال دانشمندان شين، با دو تا انگشت، دماغ سوسكه رو محكم بگيرين، همين كه دهنشو باز كرد كه نفس بكشه، لقمه رو بچپونين تو حلقش!
 
روش ششم: فنون كشتى

اگه دمپايى و پيف پاف دم دستتون نبود چاره اى نيست، بايد دست خالى با سوسكه طرف شين. اينجور مواقع، فنون كشتى مى تونه كمكتون كنه. روبروى سوسكه وايسين و دست راستو بندازين دور گردنش و شاخ به شاخ، يعنى شاخ به شاخك شين. بعد در يك فرصت مناسب دست چپ رو قلاب كنين دور پاى عقبش و سگكشو بكشين و وقتى خاك شد، مايه فتيله پيچ رو جمع و جور كنين و بتابونيدش. البته اگه اين روش جواب نداد، خيلى تعجب نداره چون چند سالى هست كه ورزش كشتى ما افت كرده، تازه سوسك هام استاد بدل كردن فن هستن!
 
روش هفتم: تنبيه يكى، عبرت همه
گنده لات سوسك ها رو كه همه ازش حساب مى برن پيدا كنين و حالشو بگيرين تا عبرت سايرين بشه. سيستمش اينه كه سوسكه رو مى گيرين و مجبورش مى كنين گوشه توالت رو به ديوار وايسه، سه تا پاشم بالا ببره (آخه چهار تا پا داره) آفتابه پر از آبو هم دو دستى بالاى سرش بگيره، يه كلاه بوقى هم بذارين رو كله اش بعد همه سوسك هاى مقيم توالت رو جمع كنين تا ببينن.
بعضى ها معتقدند اين كار، نتيجه معكوس مى ده و سوسك عقده اى مى شه و رو به خلاف هاى سنگين تر مى آره، پس بهتره همون با دمپايى بكوبين تو سرش تا خيال همه راحت شه!

روش هشتم: جلوگيرى از توليد مثل
سوسك ها تا پشت لبشون سبز مى شه، فرتى زن مى گيرن و بچه دار مى شن. اونم هر دفعه پنجاه، شصت تا. اينجوريه كه بعد از يكى دو ماه، دو تا سوسك مى شن هزار تا. يكى از راه هاى مبارزه با سوسك ها سخت كردن شرايط ازدواج اونهاست. مثلاً براى اقامت هر سوسك توى چاهك توالت، ده ميليون پول پيش و ماهى چهارصد هزار تومن كرايه بخواين، اينجورى عمراً كسى دخترش رو به يه سوسك تازه بالغ آس و پاس بده. اگه اداره نظام وظيفه هم همكارى كنه و سوسكا رو ببره سربازى كه ديگه عالى مى شه، چون تا سوسكه بخواد كارت پايان خدمت بگيره، مرده!
روش نهم
اگه تمام اين روش ها رو به كار بستين و جواب نداد، چاره اى نيست. بايد همون كارى رو كنين كه چند ميليون ساله سوسك ها و آدم ها دارن انجام مى دن: همزيستى مسالمت آميز!
اگه تحمل ريخت سوسك براتون خيلى سخته، مى تونين يه كار ديگه هم بكنين: سوسكتون رو بفرستين جراحى پلاستيك كنه و شبيه بلبل و قنارى شه _ كار آقاى رمضانى رو هم توى صفحه ۴ببينين _ بعد يه عمر به خوبى و خوشى كنار هم زندگى كنين!
ماه خرداد داره مى رسه و به هر حال گرفتارى هاى خودشو داره كه بايد باهاشون ساخت. مثل همين امتحانات كه هيچ ربطى به مطلبمون نداشت و باز گفتم تا يه بار ديگه حالتون گرفته شه!

 

دومین اهانت:

ایران بجای عذرخواهی واقعی از تورکها، مجددا به آذربایجان اهانت کرد!

روز دو شنبه روزنامه ، ایران در ذیل صفحه اول، در توجیه کاریکاتور بشدت اهانت آمیزش علیه ملت آذربایجان، مصاحبه ای با یکی از نمایندگان میلیتاریست شهر تبریز انجام داده است.

در این مصاحبه زبان تورکی بعنوان «گویش» ذکر گردیده و به روزنامه ایران تلویحا تذکر داده شده است :« که مناسب است رسانه ها به حساسیتهای گویشی توجه بیشتری کنند.»

او همچنین از تورکهای آذربایجان با نام شونیستی «آذری زبان» یاد کرده و به آنها هشدار داده است :« مراقبت کنند تا برخی از کاه، کوه نسازند.»

محمدحسین فرهنگی یکی از سرداران سپاه است که در انتخابات گذشته مجلس شورای اسلامی تنها با رای قریب به  10 درصد از کل واجدین شرایط اهالی تبریز، جهت تصدی کرسی وکالت این شهر منصوب شده و تاکنون هیچ اقدامی جهت دفاع از فرهنگ ، زبان، مواریث فرهنگی و همچنین احیای عظمت تاریخی جهان شهر تبریز انجام نداده است.

او همچنین یکی از صحنه گردانان اصلی سرکوب دانشجویان در قیام 20تیرماه  سال 78در دانشگاه تبریز است.

همچنین سردار فرهنگی، مدیر مسئول نشریه افراطی میثاق در تبریز است. این نشریه جمهوری ارمنستان را کشور دوست و برادر خطاب کرده و جمهوری آذربایجان را به شدت مورد عتاب قرار می دهد.

میثاق همیشه از جمهوری آذربایجان بعنوان ایران شمالی یاد می کند و خواهان محو زبان تورکی و هویت تورکی در آذربایجان و جایگزینی آن با زبان و هویت جعلی فارسی است.

 

سومین اهانت:

روزنامه ایران گستاختر و فحاشتر شده است

احمد آقایی از انزلی

  در بخشی از مطلب  بسیارمتعفن «چنگیز می میرد!» آمده است:

عزيزان! دشمن داره تمام تلاشش رو مى كنه تا ما رو دلسرد كنه و به زانو دربياره! ما رو مجبور كردن كه ديگه فحش نديم، رو زمين تف نندازيم، كرم افشانى نكنيم،  راجع به مسائل مستراحى حرف نزنيم !

 

در حالیکه مهرداد قاسمفر سردبیر روزنامه ایران جمعه کوشیده تا در صفحه اول روزنامه مورخه جمعه 29 اردیبهشت ماه،  در مطلبی تحت عنوان«ما را خیال رنجش یاران نبود» آذربایجان را به لقب قلب تپنده تاریخ ایران زمین مفتخر کند و از سوی دیگر اعتراضات بقول خود «هموطنان گله مند آذری زبان» را ناشی از سوئ برداشت، یک کلاغ چهل کلاغ کردن، تعصبات قومی و در نهایت تابع تحریکات پنهان بداند، اما همین روزنامه، در همان روز، در صفحه اول بخش کودک و نوجوان، در مطلب سراپا سخیف و اهانت آمیز دیگری، تحت عنوان «چنگیز می میرد!»، مجددا به دفاع از اراجیف سابق خود پرداخته و در ادبیاتی که بی تردید ضمن پوزش عمیق از خوانندگان می توان از آن با نام «ادبیات مدفوع» یاد کرد، کثیفترین کلمات ، جملات و مفاهیم ممکنه را نوشته و تقدیم کودکان معصوم کرده است.

اگر نویسندگان ادبیات طنز کودکان فارس زبان، اینان هستند پس وای به حال ملتی که اختیار تصمیم گیری در امور فرهنگی خود را به دست این مدفوع ستایان داده است!

با همدیگر مطلب به اصطلاح طنز روزنامه ایران جمعه را می خوانیم.

لطفا به جملات تغییر رنگ داده شده و توضیحات همراه ان توجه فرمایید:

 

 يك فاجعه دردناك

چنگيز مى ميرد!

حكايتى كه مى خوام براتون تعريف كنم همون طور كه از اسمش معلومه، واقعاً تكون دهنده است...

 

 

مدتيه گروه پرافتخار «چ.س.م.خ» (با عرض معذرت:منظور نویسنده همان چس مخ  با ضمه حرف اول هر دو کلمه است)كه عبارت باشه از چنگيز، سهيل _ كه خودم باشم _ منصور و خسرو، سخت تحت فشاره و از هر طرف داره چلونده مى شه. مديرمسؤول و سردبير گير دادن كه ايران جمعه نبايد اخلاق بچه ها رو خراب كنه و بدآموزى داشته باشه و ما نبايد حرفاى باحال بزنيم و كارهاى باحال كنيم و بچه ها بايد برن اين چيزها رو از دوستاشون توى مدرسه ياد بگيرن، نه از ما. كار به جايى رسيد كه هفته پيش سارا يه كلمه توى كاريكاتورمون گفت: «سوووكس» اينا برداشتن عوضش كردن و نوشتن: «سوووسك» كه نكنه ادبيات فارسى خواننده ها خراب شه!
يه روز بعد از مدرسه چنگيز جلسه اضطرارى تشكيل داد و بر و بچس رو جمع كرد همون مكان هميشگى يعنى كنار ساندويچى كامى كثيفه. (اين ساندويچى نقش مهمى توى تصميمات اساسى گروه داره و بوى روغن سوخته سرطان زاش كلى به همه فاز مى ده) چنگيز يه نطق تاريخى رو شروع كرد:
«عزيزان! دشمن (با توجه به اعتراضات اخیر، منظور نویسنده بی تردید همان آذربایجانیها و تورکها می باشد)داره تمام تلاشش رو مى كنه تا «چ.س.م.خ»(چس مخ) رو دلسرد كنه و به زانو دربياره! ما رو مجبور كردن كه ديگه فحش نديم، رو زمين تف نندازيم، كرم افشانى نكنيم، راجع به مسائل مستراحى حرف نزنيم و از همه بدتر، به باباى مجيد كوچول نگيم گوريل! «چ.س.م.خ»(چس مخ) كه اين كارها رو نكنه «ا.خ.ت.ف»(با عرض معذرت: منظور نویسنده همان کلمه زشت اخ تف است) هم نيست چه برسه به «چ.س.م.خ»(چس مخ)
-  صحيحه!
-  اى ول!
چنگيز ادامه داد: «به نظر من گروه ما داره يه آزمايش بزرگ رو مى گذرونه. همه ما بايد حواسمون رو جمع كنيم تا نتيجه اش مثبت بشه!»
من گفتم: «نتيجه آزمايش عمه عفى مثبت بود، بچه دار شد!»
خسرو همون جور كه داشت _ مطابق معمول _ لقمه شو مى جويد گفت: «آقا، قرارمون اين نبود! بچه دار شدن تو اين دو ر وَ زمونه ديوونگيه! من آمادگى شو ندارم!»
منصور گفت: «اگه مى خواى تعدادمون زياد شه راه هاى ديگه اى هم هست!»
(در حکایت نگذارید سوسکها سوسکمان بکنند! نویسنده از زیاد شدن تعداد سوسکها و در واقع  تورکها بسیار نگران شده بود. اکنون آنها دنبال راهی برای زیاد کردن تعداد خود هستند)
چنگيز زد روى پيشونى اش: «اون آزمايشو نمى گم ديوونه ها! منظورم اين بود كه بايد خودمون رو با شرايط تازه هماهنگ كنيم
(شرایطی که اکنون بعد از اعتراضات مردم آذربایجان بوجود آمده است)... بايد تا يه مدت «چ.س.م.خ»(چس مخ) مخفى باشيم!»
-  «چ.س.م.خ»
(چس مخ) مخفى ديگه چه جوريه؟
-  مثلاً حالا كه حرفامون رو سانسور مى كنن مى تونيم جاى هر كلمه سانسورى يه معادل بهداشتى بذاريم كه حفظ ظاهر شه. مثلاً جاى (...) بگيم «مسواك» جاى (...) بگيم «خمير دندون» جاى (...) بگيم حوله، جاى (...) بگيم «صابون» ... (در سطر پایین متوجه خواهید شد که منظور از این کلمات جایگزین چیست)چه مرگته خسرو؟!
خسرو از وسط هاى نطق داشت اين پا و اون پا مى كرد و حسابى رفته بود روى اعصاب چنگيز:
«ام... ببخشيد... من «مسواك»(با عرض معذرت: منظور نویسنده همان مدفوع است)دارم، اجازه هست برم دستشويى؟!»
با اين حجم غذايى كه خسرو مى خوره به زودى مى تونه به همه جاى دنيا مسواك(مدفوع) صادر كنه!

نمى دونم چه جورى اصل ماجرا رو براتون تعريف كنم... خيلى واسم سخته... اما چاره اى نيست.
خلاصه چند روزى به همين منوال گذشت و ما اعمال
«چ.س.م.خ»(چس مخ) رو خيلى مخفيانه انجام مى داديم و جاى حرفاى باحال(عجبا که این جماعت با مدفوع امثال آن حال می کنند!) چيزهاى بهداشتى مى گفتيم تا اينكه يه روز بعد از مدرسه اتفاق عجيبى افتاد!
سر يكى از جلسات گروه، سر و كله منصور با يه «ملنگ» پيدا شد!
(آموزش لمپنیسم به کودکان معصوم) (لابد مى دونين كه هر كسى عضو گروه ما نباشه «ملنگ» حساب مى شه) منصور بچه بدى نيست حتى يه وقت هايى كه آدامس توت فرنگى شو از دهنش در مى آره و مى ده من بجوم خيلى باحال مى شه اما مشكلش اينه كه فكر مى كنه چنگيز حقشو خورده واسه همين اون جور كه يه «چ.س.م.خ»(چس مخ) واقعى بايد از رئيس، فرمان ببره، نمى بره.
چنگيز يه جورى منصور رو نگاه كرد كه اگه به من مى  كرد تو شلوارم
«خمير دندون»(با عرض معذرت: منظور نویسنده همان دفع کردن در شلوار است) كرده بودم!
-  اين ديگه كيه؟
منصور زد روى شونه پسرى كه باهاش بود:
«اين رفيق تازمه؛ بهرام شپش!»(آموزش لمپنیسم به کودکان معصوم)
چنگيز سعى كرد آروم باشه: «منصور پسرم، مگه نمى دونى ورود ملنگ به جلسات ما ممنوعه؟»
- من فكر كردم توى اين شرايط، بد نيست تعداد اعضا رو زياد كنيم تا مقاومت گروه بيشتر بشه!
-  چى چى؟!
منصور انگار بخواد حرف حكيمانه اى بزنه سينه اش رو صاف كرد و گفت:
«فرض كن يه تركه داشته باشيم، وقتى يه كم فشار بياريم از وسط مى شكنه. حالا اگه ده تا تركه رو بذاريم روى هم چى مى شه؟»(این جملات شیطنت بسیار خطر ناکی است. با توجه به یکسانی دو کلمه ترکه: اشاره به یک تورک و ترکه: اشاره مثلا به شاخه یک درخت، نویسنده کوشیده تا عقده خود را از اعتراضات ملت تورک آذربایجان خالی کند!)
-  با لگد مى زنيم مى شكنه!
منصور بد كنف شد: «خيلى ضدحالى! مى خواستم يه نتيجه باحال بگيرم، نذاشتى!»
چنگيز حسابى قاطى كرد: «چرا مزخرف مى گى منصور؟ آخه چه جورى به يه ملنگ اعتماد كردى؟»
(آموزش لمپنیسم به کودکان معصوم)
منصور با دست يه اشاره به سر تا پاى بهرام كرد:
«بهرام ذاتاً «چ.س.م.خ»(چس مخ)  ه، خودتون ببينين!» راستش همچى بيراه هم نمى گفت، پسره بيشتر شبيه سطل آشغال بود تا آدميزاد، با اين فرق كه سطل آشغال مراعات مى كنه و دهنشو باز نمى ذاره تا بوى خفن اش بپيچه توى هوا! (آموزش لمپنیسم به کودکان معصوم) لكه هاى چرك همچى قاطى پوست بهرام شده بود كه ديگه مى شد جزو پلنگ ها طبقه بندى اش كرد، جاى مو يه پارك جنگلى مخصوص شپش ها بالاى سرش ساخته بود و مدام هم بالا و پايين بدنش رو خارت و خارت مى خاروند. (عادی و بلکه جالب جلوه دادن کثیف بودن در نزد کودکان معصوم) خسرو كه اشتهاش كور شده بود گفت: «اين كه «چ.س.م.خ»(چس مخ)  مادرزاده!»
چنگيز راضى نشده بود: «قبلاً هم گفتم، عضوگيرى توى برنامه ما نيست. اگه اصول رو زير پا بذاريم گروه نابود مى شه!»
-  تو مى ترسى يكى عضو گروه بشه كه ازت
«چ.س.م.خ» (چس مخ) تر باشه و اون وقت رياستت به خطر بيفته،  هر چند همين الان هم كسايى توى گروه هستن كه حقشون خورده شده!
حرف دهنتو بفهم «مسواك» (با عرض معذرت: منظور نویسنده همان گه است)!
-  به من مى گى «مسواك» (با عرض معذرت:منظور نویسنده همان مدفوع است)؟ خيلى «خميردندونى»(با عرض معذرت:منظور نویسنده مشخص نیست. قبلا هر دو کلمه برای مدفوع استفاده شده بود. اکنون مدفوعتر از مدفوع چیست؟ من نمی دانم. باید از نویسنده محترم پرسید!)!
-  همچى مى زنم تو سرت كه عين «برس» عرعر كنى! (آموزش لمپنیسم به کودکان معصوم)
-  «حوله» (کلمه ای که بار مثبت معنایی داردو همچون کلمات مسواک و خمیر دندان به عنوان فحش استفاده می شود)!
-  «صابون»(کلمه ای که بار مثبت معنایی دارد داردو همچون کلمات مسواک و خمیر دندان به عنوان فحش استفاده می شود)!

-  «شامپو»(کلمه ای که بار مثبت معنایی دارد داردو همچون کلمات مسواک و خمیر دندان به عنوان فحش استفاده می شود)!

همون جور كه منصور و چنگيز داشتن لوازم بهداشتى نثار هم مى كردن، بهرام شپش به حرف اومد:
«اين كه دعوا نداره، رأى مى گيريم. هر كى منو به
«چ.س.م.خ»(چس مخ) ى قبول داره دستش رو ببره بالا!» رأى؟! خدايى خيلى رو مى خواد! آخه وقتى آقام چنگيز توى گروه باشه كى جرأت داره روى حرفش رأى بياره؟ غير از يه خائن پست فطرت؟
چنگيز چپ چپ نگاهم كرد
: «سهيل، خجالت نمى كشى دستتو بالا بردى خائن پست فطرت؟!»
هنوزم مى گم عمراً روى حرف چنگيز حرف بيارم، اما بهرام انقده «چ.س.م.خ»
(چس مخ)  بود كه نمى شد بهش رأى نداد!
چنگيز كه ديد همه دست ها بالا رفته سرشو تكون داد و گفت: «باشه! از همين الان من ديگه عضو گروه نيستم. اما آخرش مى فهمين حق با من بوده!» بعد، گذاشت و رفت! باورم نمى شد،
«چ.س.م.خ»(چس مخ) ، «س.م.خ» شده بود! منصور دماغشو _ كه از بقيه جاهاش دم دست تره _ خاروند (ترویج لمپنیسم) و با بى تفاوتى گفت: «نگران نباشين بچه ها ما هنوز چهارنفريم! هر موجود زنده اى تغيير و تحول لازم داره، حتى كرم يه روز پيله مى تنه و تبديل به پروانه مى شه. وقتش بود «چ.س.م.خ» (چس مخ) هم تغيير كنه تا كهنه و تكرارى نشه! از اين به بعد گروه «م.س.ب.خ» (منصور، سهيل، بهرام، خسرو) مثل سابق به فعاليت هاش ادامه مى ده! همه براى يكى، از اين به بعد من سرور همه!»
هر چى به اصل قضيه نزديك تر مى شيم حالم بدتر مى شه... اصلاً دلم نمى خواد اون حادثه يادم بياد... اما چاره چيه؟
چند روز گذشت و كم كم داشتيم به وضعيت تازه عادت مى كرديم. يه بعدازظهر كه گروه جلسه تشكيل داده بود منصور گفت: «بچه ها يه پيشنهاد دارم... از اون جايى كه همه خواننده ها، خسرو رو با لقب «تپل» مى شناسن پيشنهاد مى كنم از اين به بعد توى گروه هم «تپل» صداش بزنيم. كسى كه مخالف تغيير و تحول نيست؟»
به نظر من كه فرقى نمى كرد. وقتى
«چ.س.م.خ»(چس مخ)  ديگه «چ.س.م.خ»(چس مخ)  نباشه چه فرقى مى كنه چى باشه؟
«پس رسماً اعلام مى كنم اسم گروه ما از اين به بعد «م.س.ب.ت»ه!» منصور اينو گفت و نيشش تا بناگوش باز شد. يه لحظه به نظرم رسيد چيزى ديدم كه باورم نمى شد... چشمامو محكم ماليدم، حتماً خيالاتى شده بودم... اما نه... دندون هاى منصور عين برف تميز شده بودن!
اتفاق عجيب بعدى فرداش سر كلاس رياضى افتاد. آقاى رياضى جواب مسأله رو پاى تخته نوشته بود و مى خواست بشينه روى صندلى كه يهو منصور داد زد: «مراقب باشين آقا!» آقاى رياضى يه نگاه به صندلى كرد و قيافه اش مهربون شد: «آفرين پسر گلم، اگه نگفته بودى نشسته بودم روى اين سيم كه به اين نارنجك وصله، اون وقت ضامنش كشيده شده بود و الآن تركيده بودم! دو نمره به امتحانت اضافه مى شه!» (آموزش لمپنیسم به کودکان معصوم)
چشام گرد شده بود، ناخودآگاه سرمو چرخوندم به عقب و نيمكت چنگيز رو نگاه كردم. چنگيز داشت با تأسف سرشو تكون مى داد و زير لب يه چيزايى شبيه:
«حوله خميردندون» مى گفت!
زنگ تفريح، خسرو... يعنى تپل روكشيدم يه گوشه و باهاش حرف زدم. وقتى حرفام تموم شد تپل (كه بر خلاف هميشه فكش نمى جنبيد) شونه هاشو انداخت بالا و گفت: «خيلى بدبين شدى سهيل ، اينجورى هام نيست!»
- چرا من مطمئنم منصور يه مرگشه... فقط اينا نيست كه، مطمئنم تازگى ها بوى «خميردندون» مى ده!
-هه! اون كه هميشه بوى «خمير دندون»(با عرض معذرت: منظور نویسنده همان مدفوع است)! مى ده!
-
نه خنگه از اون «خميردندون ها»(با عرض معذرت: منظور نویسنده همان مدفوع است)!  نه! منظورم خميردندون واقعيه كه باهاش نظافت .... خسرو، اين چيه تو دستت؟!
- چى اين؟ سيبه!
- پس ساندويچ يه مترى ات كو؟!
- اونا بهداشتى نيست، تصميم گرفتم زنگ هاى تفريح سيب بخورم!
شبش كابوس يه حموم پر از كف رو ديدم كه منصور و خسرو توش دست و پا مى زدن، وقتى خواستم كمكشون كنم پام رفت روى يه قالب صابون و با سر افتادم توى كف ها... خيلى وحشتناك بود هر چى بيشتر دست و پا مى زدم فايده اى نداشت و چرك هاى تنم بيشتر پاك مى شدن...نه! از خواب پريدم، يه نفس عميق كشيدم،
هنوز بوى گند مى دادم! خيالم راحت شد. تصميم گرفتم كه توى جلسه فردا با خود منصور حرف بزنم.
هنوز مى خواين جزئيات اون فاجعه رو بدونين  ؟ باشه، خودتون خواستين...
فرداش به منصور گفتم: «چه جورى بگم... من احساس مى كنم كه اتفاقاى ناجورى داره براى «چ.س.م.خ»
(چس مخ) يعنى «م.س.ب.خ» چيز... «م.س.ب.ت» مى افته!
- مثلاً چى؟
- مثلاً رنگ جورابت زرده!
- چه ربطى داره؟!
-
آخه قبلاً انقدر چرك بود كه رنگش ديده نمى شد... تازه دهنتم ديگه بوى گربه مرده نمى ده... يه مدته خسرو جاى ساندويچ سيب مى خوره و بعدش مسواك مى زنه... كم مونده معلم ها كارت صدآفرين بهمون بدن! (خواننده محترم عجله نکنید. نویسنده طاقت بیان حرفهای خوب را ندارد. لطفا تا آخر بخوانید!)
منصور زد روى شونه ام: «اشتباه نكن ما به اصول گروه وفاداريم و هنوز همون بى تربيت هاى سابقيم اما ناچاريم وانمود كنيم كه سر به راه شديم. الآن مسؤولاى روزنامه چهارچشمى مراقبن كه اگه دست از پا خطا كرديم بندازنمون بيرون. بايد يه مدت فيلم بازى كنيم تا آب ها از آسياب بيفته... مى فهمى كه ثهيل؟
- آره... ببينم منو چى صدا كردى؟!
- چى مى گى ثهيل؟!
- ثهيل؟ ولى من «سهيل»ام نه «ثهيل»!
- پسر مى دونستى كه تو چقدر تكى؟! مى دونستى كه هيچ سهيلى مثل سهيل ايران جمعه نمى شه؟ (خدايى از اولش مى دونستم اما تواضع نمى ذاشت به روم بيارم!) همچين سهيلى ديكته اسمش هم بايد با بقيه سهيل ها فرق داشته باشه، قبول ندارى؟

سرمو خاروندم: «اِم ... چرا، فكر كنم...»
«قبول نكن سهيل!»
چهار نفرى برگشتيم عقب، اين صداى آقام چنگيز بود كه عين رعد همه جا رو لرزوند! منصور كه هاج و واج مونده بود گفت: «تو اين جا چى كار مى كنى چنگيز؟ تو كه ديگه عضو گروه نيستى!»
چنگيز همون طور كه آروم آروم نزديك مى شد، گفت: «گروه «چ.س.م.خ» با خون دل و عرق زير بغل و چرك كف پاى ما به اينجا رسيده، فكر كردى به اين راحتى مى ذارم نقشه پليد دشمن عملى شه  اى عنصر فريب خورده؟»
منصور با دهن باز گفت: «كدوم نقشه؟» چنگيز يكى از اون پوزخندهاى چنگيزى زد: «هاه! نقشه تغيير هويت و نابودى كامل «چ.س.م.خ»!» بعد رو كرد به ما كه مونده بوديم داره از چى حرف مى زنه: «اين نقشه چهار فاز عملياتى داشت، فاز اول: دور كردن من از گروه و آوردن بهرام تا «چ.س.م.خ» تبديل به «م.س.ب.خ» بشه. فاز دوم: تبديل كردن «خسرو» به «تپل» تا «م.س.ب.خ» بشه «م.س.ب.ت» يه تغيير ظاهراً كوچولو كه هيچكدوم از شما مغزنخودى ها نفهميدين مقدمه فاز نهايى نقشه دشمنه!
- منظورت چيه؟!
چنگيز با صداى ترسناكى داد زد: «چرا نمى فهمى سهيل؟ اگه قبول مى كردى كه «ثهيل» صدات كنن گروه تبديل مى شد به ... «م.ث.ب.ت»!»
مثبت! تازه دوزاريم افتاد كه داشتيم به چه ذلتى مى افتاديم! باورم نمى شد كه منصور همچى خيانتى در حق گروه كرده باشه: «منصور خائن!»
چنگيز گفت: «منصور شعورش به اين چيزها نمى رسه، «برس »تر از اين حرفهاست!» (آموزش لمپنیسم به کودکان معصوم) بعد پريد و پس يقه بهرام شپش رو كه داشت يواشكى جيم مى شد گرفت و با يه حركت موهاش رو چنگ زد و كشيد. جلوى چشماى گرد شده ما يه دسته موى مصنوعى چرب و كثيف ور اومد و از زيرش زلف تميز و كوتاه وشونه كرده بهرام پيدا شد!
منصور به تته پته افتاد: «ى-...يعنى...چ-...چى؟»
«هنوز نفهميدى «جاحوله اى»؟(آموزش لمپنیسم به کودکان معصوم) اين يه بچه مثبت نفوذيه!» چنگيز اينو گفت و با انگشت محكم روى پوست پلنگى بهرام كشيد، چرك هاى قلابى غلفتى وراومدن و پوست تازه شسته بهرام زيرش معلوم شد.
چند دقيقه بعد با استفاده از روش هاى مدرن پليسى (چك، لگد و مقدارى مشت)
(آموزش لمپنیسم به کودکان معصوم) فهميديم «بهرام بچه مثبت» مأمور مخفى مسؤولان روزنامه است و قرار بوده با استفاده از نقطه ضعف گروه يعنى منصور «چ.س.م.خ» (چس مخ)  رو به راه راست منحرف كنه. تمام مدت، اون يواشكى افكار نابودگرش رو به اسم تغيير و تحول تو گوش منصور ساده لوح خونده بود و به گروه خط داده بود. اگه آقام چنگيز نبود كه جلوى توطئه رو بگيره الآن ما چهار تا بچه مثبت تميز و ادوكلن زده بوديم كه عوض ايران جمعه توى برنامه رنگين كمان نشسته بوديم و داشتيم «آهويى دارم خوشگله...» مى خونديم! (چه ننگى!)
چند روز بعد دوباره همه چى به حالت اول برگشت و مثل روزهاى خوب قديم لباس هامون چرك شد و همه بوى «صابون» و «مسواك» گرفتيم. تازه نه از اين صابون و مسواك ها، از همونا!
خسرو هم دوباره شروع كرد به خوردن ساندويچ هاى ايكس لارژ چرب و چيليش
و خلاصه يه بار ديگه گروه، با تدبير چنگيز نجات پيدا كرد! بعد از اون قضيه چنگيز يه جمله قصار گفت كه بايد آب طلا نوشت: «چ.س.م.خ» (چس مخ)  هميشه «چ.س.م.خ»(چس مخ)  باقى مى مونه. اونى كه آخر سر پروانه مى شه كرم ابريشمه نه كرم روده!
كل ماجرا همين بود ديگه... آها راستى، تيتر و تصويرسازى مطلب واسه اين بود كه هيجان زده شين و تا آخر بخونيدش و گرنه عمراً سرور «چ.س.م.خ»(چس مخ) هاى عالم بميره!!

http://www.iran-newspaper.com/1385/850229/html/children1.htm#s618276

 

تذکر:  این همه داستانی بود که یک صفحه کامل از یکی از کثیرالانتشار ترین روزنامه های دولتی را بخود اختصاص داده است. برای چاپ این روزنامه در هر روز دهها میلیون تومان از پول بیت المال صرف هیچ و پوچ  می شود.

در این حکایت نفرت انگیز از مدفوع آدمی تا کثافت زیر بغل، از اخ تف تا چس مخ و از کرم روده تا شپش را می توانید پیدا کنید.

وای به حال ملتی که کودکان معصومش را به دست این جماعت سخیف و خفیف بسپارد!

جا دارد که مربیان آموزشی  و علوم تربیتی بخاطر درج چنین مطالب کثیفی در یک روزنامه سراسری و اختصاص آن به کودکان معصوم انتحار کنند!

 

چهارمین اهانت:

 

حذف مطلب « سهيل تقديم مى كند:چه كنيم كه سوسك ها سوسكمان نكنند؟» و جایگزین کردن مطلب دیگری تحت عنوان «سوسکهای الهام بخش!»

این مطلب را می توانید با نقاشیهای ارایه شده ذیل دراین لینک مشاهده کنید:

http://www.iran-newspaper.com/1385/850222/html/children3.htm

توضیح: این نقاشی ، تمثیلی از همان سوسکی است که قرار است

 مطابق روش چهارم مطلب «چه کنیم که سوسکها سوسکمان نکنند» کشته شود!

 

 

 

 

 

 

 

  http://www.azadtribun.net/x689.htm

+ يازيلميش  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385چاغلا 16:26  تورفان | 
داغ کن - کلوب دات کام

 
 در سير حيات تاريخي ملتها, زمانها, دوره­ها و مقاطع حساسي وجود دارد که اگر آگاهي, درايت, تدبير, زمان­شناسي و موقعيت­شناسي ملت و نخبگان آن براي صيانت از حيثيت, هويت ملي و منافع ملي متشکل و متبين نشود آن ملت ممکن است دهها سال و حتي صدها سال چوب ندانم­کاري­ها و ساده­لوحي­هاي آن نسل را بخورد. در حقيقت مصداق عيني اين سخن بدون هر نوع پرده­پوشي ملت آذربايجان است که در چند قرن اخير از ملتي حاکم و توسعه دهنده علم, هنر, معماري و مدنيت در جغرافياي وسيعي از خاور ميانه اکنون به ملتي تبديل شده است که محکومان ديروز که هميشه از صداقت و خيرخواهي آذربايجاني­ها برخوردار بوده­اند به کثيف­ترين شيوه­ها و رذيلانه­ترين روشها بر حيثيت و هويت ملي آن مي­تازند و دردآورتر آنکه به اصطلاح وکيل ملت در مجلس که انتظار اوليه از وي دفاع از حقوق ملي تورکهاي آذربايجان است در همان روزنامه پليد مصاحبه کرده و چون مي­داند دانشجويان به عنوان قشر آگاه و دلسوز ملت آذربايجان به اين لجن پراکني به اصطلاح روزنامه ايران عکس­العمل نشان خواهند داد قبل از آنکه از بانيان اين لجن پراکني حتي انتقاد ملايمي کند پيشاپيش به اعتراض کنندگان به اين لجن پراکني اتهام سوء استفاده کنندگان از احساسات مردم را مي­زند. البته در صد سال اخير نمايندگاني از اين طيف اکثريت نمايندگان آذربايجان در مجالس ملي و شوراي اسلامي را تشکيل مي­دادند که دليل آن واضح است: آنها نمايندگان دولتند نه ملت!
ريشه­يابي وضعيت وخيم فعلي ملت تورک حداقل نياز به نقد روشنفکران و فعالان سياسي دويست سال اخير آذربايجان دارد. جدايي ملت آذربايجان با اشغال روسيه و ظهور روشنفکراني چون فتحعلي آخوندزاده, عبدالرحيم طالبوف, ميرزا يوسف خان مستشارالدوله تبريزي, زين­العابدين مراغه­اي, سيد حسن تقي زاده, احمد کسروي و ... که عدم درک دقيق مفهوم دولت-ملت (Nation-State) که بر مبناي هويت زباني در اروپا شکل گرفته بود و درک سطحي آنان از مباني مدرنيته و دولت ملي که آن را به مفهوم پيروان شريعت مي­فهميدند و نهايتا مبناي هويت زباني آن را زبان فارسي تعيين کردند, به انکار هويت ملي آذربايجان در دويست سال اخير ابتدا توسط روشنفکران آذربايجاني و سپس بعد از انقلاب مشروطه توسط روشنفکران تازه به دوران رسيده فارس و دولت مطلقه پهلوي منجر شد.
نتيجه اين ندانم کاريها و حماقت­هاي روشنفکران آذربايجاني به ويژه آنان که اسامي­شان قيد گرديد سرکوب, تحقير, فقر, مهاجرت, دربدري و انکار موجوديت فيزيکي و معنوي ملت آذربايجان در صد سال اخير بوده است. لجن پراکني اخير نيز ادامه اين روند دويست ساله دوره مدرن در تاريخ اخير آذربايجان مي­باشد. مشروطه­اي که با فکر, تلاش و خون مجاهدان آذربايجاني به بار نشست در نتيجه اين  ندانم­کاري­ها به خنجري تبديل شد که ملت آذربايجان را که خوش بينانه و ساده لوحانه به انتظار نتايج شيرين پيروزي انقلاب نشسته بود مورد هدف قرار داد. نتيجه سرکوب هويت ملي و غرور ملي در دويست سال اخير توسط شوونيسم روسي و آريايي و با همکاري کامل اکثر روشنفکران آذربايجاني به عينه قابل مشاهده است: ملتي را در روزنامه رسمي دولتي و کثيرالانتشار به سوسک تشبيه مي­کنند اما از ميان ملت بجز در دانشگاه­ها هيچ صداي اعتراضي بر نمي­خيزد و اين نشان مي­دهد که شوونيسم آريايي و خود فروختگان آذربايجاني آن به همراه ساده لوحان و فريب خوردگان, اغراض و نيات شوم خود را تا اينجا به خوبي انجام داده­اند و لجن پراکني­هايي از اين دست شايد هر از گاهي براي چک کردن ميزان پيشرفت پروژه آسيميلاسيون انجام مي­گيرد و «طرح تحقيقاتي فاصله اجتماعي» در سال 1374 را نيز بايستي از اين دست اقدامات شمرد که با واکنش قاطع جنبش دانشجويي آذربايجان روبرو شد.
کانون نشريات دانشجويي آذربايجان ضمن محکوم کردن اين­گونه لجن پراکني­ها و درخواست اشد مجازات براي مسببان آن, و همچنين تقدير از فعالان جنبش دانشجويي آذربايجان در تبريز, اروميه, اردبيل, زنجان, مراغه و ساير شهرهاي بزرگ و کوچک آذربايجان, فرصت را غنيمت شمرده به همه فعالان جنبش دانشجويي آذربايجان, روشنفکران و ساير فعالان سياسي, فرهنگي و اجتماعي آذربايجان گوشزد مي­کند که ديگر دوران تمجيد از انقلاب مشروطه و نوگرايان آذربايجان و ذکر اينکه آذربايجانيان پيشرو نظري و عملي مدرنيته و مدرنيزاسيون در آذربايجان و ايران بوده­اند گذشته است و نتايج خفت بار اعمال اين روشنفکران بر کسي پوشيده نيست. بلکه جريانات گذشته و اعمال روشنفکران گذشته بايد بر مبناي هويت و منافع ملي آذربايجان به نقدي بي­رحمانه سپرده شوند تا زميته براي طراحي مباني نظري منافع ملي آذربايجان هموار گردد. زيرا روشنفکران آسيميله شده آذربايجان حتي در شرايط کنوني نيز آنچه در مورد هويت ملي ايران و آذربايجان مي­گويند چيزي جز تکرار اراجيف بافته شده به دست فتحعلي آخوندزاده, عبدالرحيم طالبوف, ميرزا يوسف خان مستشارالدوله تبريزي, زين­العابدين مراغه­اي, سيد حسن تقي زاده, احمد کسروي و ... نيست.
ارائه مباني نظري و عملي گفتمان هويت و منافع ملي مستقل آذربايجان و بازپخش آن در ميان مردم کوچه و بازار ملت آذربايجان و بيرون راندن گفتمان­هاي پوسيده فارسي از آذربايجان ضروري­ترين و فوري­ترين اقدامات پيش­ روي جنبش دانشجويي و روشنفکران ملي آذربايجان است و اين مسير و شيوه اصلي مبارزه با لجن پراکني­هاي روزنامه­هايي مانند ايران است که از مرکز پخش مي­شوند هيچ فرقي با ايران ندارند.
تاکيد مي­کنيم که واقعه اخير فقط تلنگر و تذکري براي ملت آذربايجان بود و ما مسيري طولاني بايستي براي رسيدن به حقوق ملي خود در قالب ارزشهاي دنياي مدرن مانند حق تعيين سرنوشت, دموکراسي, حقوق بشر, پلوراليسم و تکثرگرايي بپيماييم. انسجام و آگاهي از هويت و منافع ملي و هماهنگ شدن با روندهاي بين­المللي و فرصت­شناسي در شرايط فعلي بار ديگر بايستی مورد گوشزد قرار گيرد.
کانون نشريات دانشجويي آذربايجان
                                                                                                               27/2/1385
 
+ يازيلميش  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385چاغلا 16:21  تورفان | 
داغ کن - کلوب دات کام
+ يازيلميش  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385چاغلا 20:50  تورفان | 
داغ کن - کلوب دات کام
+ يازيلميش  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385چاغلا 20:49  تورفان | 
داغ کن - کلوب دات کام

açılmış sarmaşık gülleri
kokularıyla baygın
en görkemli saatinde yıldız alacasının
gizli bir yılan gibi yuvalanmış
içimde keder
uzak bir telefonda ağlayan
yağmurlu genç kadın

rüzgâr
uzak karanlıklara sürmüş yıldızları
mor kıvılcımlar geçiyor
dağınık yalnızlığımdan
onu çok arıyorum onu çok arıyorum
her yerinde vücudumun
ağır yanık sızıları
bir yerlere yıldırım düşüyorum
ayrılığımızı hissettiğim an
demirler eriyor hırsımdan

ay ışığına batmış
karabiber ağaçları
gümüş tozu
gecenin ırmağında yüzüyor zambaklar
yaseminler unutulmuş
tedirgin gülümser
çünkü ayrılmanın da vahşi bir tadı var
çünkü ayrılık da sevdâya dahil
çünkü ayrılanlar hâlâ sevgili
hiç bir anı tek başına yaşayamazlar
her an ötekisiyle birlikte
her şey onunla ilgili

telaşlı karanlıkta yumuşak yarasalar
gittikçe genişleyen
yakılmış ot kokusu
yıldızlar inanılmayacak bir irilikte
yansımalar tutmuş bütün sâhili
çünkü ayrılmanın da vahşi bir tadı var
öyle vahşi bir tad ki dayanılır gibi değil
çünkü ayrılık da sevdâya dahil
çünkü ayrılanlar hâlâ sevgili

yalnızlık
hızla alçalan bulutlar
karanlık bir ağırlık
hava ağır toprak ağır yaprak ağır
su tozları yağıyor üstümüze
özgürlüğümüz yoksa yalnızlığımız mıdır
eflatuna çalar puslu lacivert
bir sis kuşattı ormanı
karanlık çöktü denize
yalnızlık
çakmak taşı gibi sert
elmas gibi keskin
ne yanına dönsen bir yerin kesilir
fena kan kaybedersin
kapını bir çalan olmadı mı hele
elini bir tutan
bilekleri bembeyaz kuğu boynu
parmakları uzun ve ince
sımsıcak bakışları suç ortağı
kaçamak gülüşleri gizlice
yalnızların en büyük sorunu
tek başına özgürlük ne işe yarayacak
bir türlü çözemedikleri bu
ölü bir gezegenin
soğuk tenhalığına
benzemesin diye
özgürlük mutlaka paylaşılacak
suç ortağı bir sevgiliyle

sanmıştık ki ikimiz
yeryüzünde ancak
birbirimiz için varız
ikimiz sanmıştık ki
tek kişilik bir yalnızlığa bile
rahatça sığarız
hiç yanılmamışız
her an düşüp düşüp
kristal bir bardak gibi
tuz parça kırılsak da
hâlâ içimizde o yanardağ ağzı
hâlâ kıpkızıl gülümseyen
-sanki ateşten bir tebessüm-
zehir zemberek aşkımız.



Atilla İLHAN

AYRILIK SEVDAYA DAİR
AYRILIK SEVDAYAAYRILIK SEVDAYA DAİ DAİR
 
+ يازيلميش  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385چاغلا 16:5  تورفان | 
داغ کن - کلوب دات کام

http://www.garipbeste.8m.net/ayrilik.jpg

+ يازيلميش  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385چاغلا 15:58  تورفان | 
داغ کن - کلوب دات کام

AYRILIK KAPIYI ÇALIYOR...


Ayrilik kapiyi çaliyor açma
Biraz daha düsün zamanimiz var..
Ne günler yasadik bak sayfa sayfa
Seninle yazilmis romanimiz var..

Gönül kapisindan hemen uçma dur!
Selamsiz vedasiz böyle kaçma dur!
Bilinmez yerlere yelken açma dur!
Seninle mutluluk limanimiz var! ...

Bir anda yokusa çevirme düzü
Darginlik bir askin tadi ve tuzu
Hatirla Tanriya verdigin sözü
Ayrilmak yok diye yeminimiz var...

+ يازيلميش  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385چاغلا 15:58  تورفان | 
داغ کن - کلوب دات کام

SEN SÖYLEMEDEN DE BILIYORUM


Seziyorum ki kaçacaksin..
Yalvaramam kosamam
Ama sesini birak bende
Biliyorum ki kopacaksin
Tutamam saçlarindan
Ama kokunu birak bende
Anliyorum ki ayrilacaksin
Cok yikkinim yikilamam
Ama rengini birak bende
Duyumsuyorum ki yiteceksin
En buyuk acim olacak
Ama isini birak bende
Ayrimsiyorum ki unutacaksin
Aci kursun bir okyanus
Ama tadini birak bende
Nasil olsa gideceksin
Hakkim yok durdurmaya
AMA KENDINI BIRAK BENDE

www.esselam.net/.../ ayrilik/ayrilanlara.html

+ يازيلميش  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385چاغلا 15:52  تورفان | 
داغ کن - کلوب دات کام

AYRILIK VAKTİ

Hayatın birkaç bilinmezliğinden biridir ayrılık...Hep kaçamak cevaplar verilir; sebebleri sorulunca Yada suçlamalar başlar karşılıklı.Kimse ilk zamanlar anlamaz ayrılık   vaktinin aslında yeni aşkların vakti olduğunu.

Dayanılmaz bir sis çöker içimize. Yollar kapanır sanki benliğimizin. Söylenen bir kaç söz , kar yağdırır felç olan yolların üstüne ,tıkanır her yol,her sokak,her mahelle.En son söylenecek sözler ilk önce çıkar iki dudağımızdan bilinmeden...Gözler buğulanır yada açılır öfkeden.Yıpranır tüm duygular ,tüm heyecanlar. Yaşanmışlara lanet ederiz kendimizce .Hayatın bir maskeli balo olduğuna inanırız, herkesin melek maskeleri ile dolaştıgını görürüz sokaklarda.Ayrılık kurşunları doldurulmuş silahlar ise bellerde. Artık güvenimiz yoktur sevgiye ve aşka . O güzel duygularımız kundaklanmıştır. Sevginin sinesine hançerler saplanmıştır bir kere. Şehrin üstünü bulutlar kaplamıştır . Geceler en sadık dostumuz olmuştur. Duygularımız ve yaşadıkalımız artık rakı masalarında mezedir.Çevremizi mantık kostümleri ile gezen insanlar kaplamıştır.Artık bir daha sevmeyecegiz deriz kendimizce, efsunlu güzellikleri yitirdiğimizi sanırız .                                            

Maskeli balo misali devam eder hayat,anlar hızla tüketilir. Herkes melek maskeleri ile dolaşır yollarda ,sokaklarda. Ayrılık kurşunları ile doldurulmuş silahlar  ise bellerde. Korkak eller her an tetiği çekme telaşı içerisinde . Zor kararlar cesaretin gölgesinde yetişir . cesaretin ise dalları duygu çiçekleri ile bezelidir çoğu zaman . Duyguları takip etmenin son durağıdır mutluluk , hazır yürekler için .Tarih ve ayrılık kelimesinin telefuz edilmediği dillerde ve prangasız gönüllerde filizlenir sevgi ile aşk çiçekleri. Sevgi göze alabilmektir aşk ise hayatın mazereti.  

                                                                                                                          EMRE ÖNDER

Yaşanan Her Daim Melankoli

+ يازيلميش  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385چاغلا 15:50  تورفان | 
داغ کن - کلوب دات کام
are.jpg (12512 bytes)

 

+ يازيلميش  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385چاغلا 15:48  تورفان | 
 
ايلك ياپراق
چاپارخانا
آرشیو
وبلاگا گوره
35milyon Iran turklerinin sevgisi
azerbaycanli,Gashgayi
,turkmen,efshar,xelec,baharlu
Iranin basha bashinda turkler yashirlar, ama oz anadillerinda oxuyub yaza bilmirler. aslan Iran yani azerbaycan.
chunku har yer turk olan yerda oraya Azerbaycan demak lazimdir.

گونده ليك باغلانتيلار
سه میلیون هوادار قشقایی تراکتورسازی
yurdum-az
تراختورون یئنی سایتی
سئوگی سیز اوره یه قایالار آغلار
sorularlaislamiyet
اروم بلاگ
qashqaiturk
توپچو
این است علی دایی؟؟
AZARBAIJAN sport
شلاله
علی دایی نگین ورزش آسیا
chashmetamanna
¤•• آذربايجان ••¤
یاشاسین آزاد آذربایجان
آزاد آذربایجان
از محبت خارها گل مي‌شود
چاراویماق
عشقین سون نفسی
بیز تورکیز
گؤزي ياشلي آراز
anayordum.blogfa.
rahimekavian
azerbaijandance
sedayeazarbaijan
sahandim1
داش بولاق
گونده ليك باغلانتيلار صانديغي
گئچميش يازيلار
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
بؤلومجيل صانديق
آزربایجان ناغیللاری
آزربایجان بایاتیلاری(رسیم لر)
بایرام کارتلاری ×قوربان بایرامی×
آزربایجان خبرلری
آزربایجان ادبیاتی
سئوگی smsلر
گولمه لی smsلر
میللی smsلر
یئنی ایل smsلری
دوغوم گونو smsلری
قوربان بایرامی smsلری
روانشناسلیق تست لری
یئل یاتار طوفان یاتار یاتماز تراختور بایراغی
اویغور uighur Xinjiang
آزربایجان پالتارلاریazerbayjan clothes azərbaycan
پیوندها
گؤزلري آغلار آراز
.::YAŞMAQ::.
میانا
سئوگي دونياسي
آي پاراسي
سئودالي اوره‌ك
ياشيل يارپاق
عکس ایران قدیم
تورك اوغلي تــــورك
حسابداری
شکست سکوت
ESFIDANI POULTRY NUTRITION
زمزمه
ربع رشیدی
شهر محکوم به مرگ
آذربایجانیم منیم
ساوالان اوغلی
ulutanrim
sevgi سئوگي
هارايلي جيران_دومانلي داغلار
دانشجويان كامپيوتر پيام نور تبريز
خبرهای آذربایجان
ابییییییب
کیرمانین تورک اویرنجی لری
تئهران اوشاقلاری
اطلاع رساني اروميه
آذربایجان همیشه تورک
آذربایجان خبر وبلاگی
ZOHRE-AZ
تورک دیلی و ادبیاتی
آزربایجان وبلاگلاری
AYRILIG
یاشاسین تورک میلتیم(یزد)
حقوق زنان حقوق بشر است
azar-asgarlari
bia2shiraz
zanjan-city
.babak-asgarlari
istt
ایصفاهان تورکلری
کرمان تورکلری
سخنته سؤزلریم
تبریز سسی
روانشناسی تست لری
هوشنگ جعفری نین شعرلری
domanlisavalan
شهر من زنگان
آذربایجان دیجیتال کیتاب ائوی
falim
عشقین سون نفسی
سئوگی سیز اوره یه قایالار آغلار
mensur-eminiyan
ارك قالاسي
میانالی سئرداش
تیم پتروشیمی آزربایجان
تراختورون قشقایی یاردیمچی لاری
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان